تبليغاتX
رسم زندگي

رسم زندگي

حرف دل کسی که بین آدمها زندگی می کنه

شب شور عالمین                   شب عباس و حسینه

دلای دیوونه امشب                همه بین الحرمین

امشب آسمون چی داره           که به پای تو بباره

حنای ماه و ستاره                 پیش تو رنگی نداره

با یه دنیا شور و احساس        به لطافت گل یاس

روی قلب من نوشته             خونه حضرت عباس

 

 

+نوشته شده در 87/05/16ساعت0:16توسط زهرا | |

 

 

بی قرارم گر چه میدانم می آیی عاقبت

حلقه های بسته را خود می گشایی عاقبت

با وجود تیرگیها در شبستانی خموش

ماه رویت را به عالم می نمایی عاقبت

از غمت مانده سراپا شیشه دل پر غبار

گرد دلتنگی ز دلها می زدایی عاقبت

گر چه در دام بلا زندانی ام اما چه غم

می رسد با مقدمت فصل رهایی عاقبت

تک سوار عرصه عدل خدا موعود ما

حتم دارم حتم دارم تو می آیی عاقبت

 

 

+نوشته شده در 87/05/16ساعت0:10توسط زهرا | |

 

در وجودم دلتنگی زبانه می کشد وقتی که روزهای خوب بودنش را به یاد می آورم!چه زیبااست عطر حضورش در جاده زندگی ام.دفتر شعرم را همیشه با وجود او گشوده ام و شعرهایم را برایش خوانده ام پس از او تمام آرزوهایم  در آتش دلتنگی سوخت.

+نوشته شده در 87/05/16ساعت0:4توسط زهرا | |

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

+نوشته شده در 87/05/06ساعت16:22توسط زهرا | |