|
زیر باران بیا قدم بزنیم *حرف نشیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم*عادت کهنه را به هم بزنیم وز باران کمی بیاموزیم*که بباریم وحرف کم بزنیم کم بباریم اگر –ولی همه جا*عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم و خیس شویم*لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود بخود زیباست*سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است*زندگی را بیا رقم بزنیم سالکم قطره ها در انتظار تو اند*زیر باران بیا قدم بزنیم
یک نفر دلش شکسته بود او نشست و باز هم نشست
در این دنیا که من ماندم تیره و تاریک
دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی خلیل آتشین سخن تبر به دست بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی شاید این جمعه بیاید شاید...
بروی ما نگاه خدا خنده میزند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چون زاهدان سیه کار و خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا |
About![]()
ازتنگنای محبس تاریکی
Home
|