تبليغاتX
رسم زندگي

رسم زندگي

حرف دل کسی که بین آدمها زندگی می کنه

چقدر پاک و عزیزه ای کاش ما آدم بزرگها هم این طوری بودیم

+نوشته شده در 87/01/27ساعت18:40توسط زهرا | |

 
دخترها
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب

+نوشته شده در 87/01/26ساعت0:32توسط زهرا | |

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

+نوشته شده در 87/01/19ساعت18:4توسط زهرا | |

همان خدایی که آدم را بخشید...

هّمان خدایی که اسماعیل را به ابراهیم بخشید                                          

همان خدایی که نوح را به ساحل نجات رساند                                             

همان خدایی که موسی را از رود گرفت

همان خدایی که عیسی را یاری کرد...

همان خدا تو را نیز کفایت می کند.....تو را نیز یاری می کند....پس آرام باش..

 

+نوشته شده در 87/01/14ساعت23:38توسط زهرا | |

+نوشته شده در 87/01/08ساعت0:45توسط زهرا | |

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند ! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !

+نوشته شده در 87/01/07ساعت18:43توسط زهرا | |

یک سال دیگه با تمام خاطرات و تجربه هایش را سپری کردیم و دوباره پذیرای سالی دیگر با تمام اتفاقات و امیدهایش شدیم . یک سال دیگر از عمرم را گذراندم   چه سال جالب اما عجیبی بود سالی پر از عشق و نفرت و خنده و گریه سالی سرشار از محبت و اضطراب و شادی سالی که برای من به سختی گذشت اما زیبا بود به قدری زیبا بود که بقیه سال های ندگی من در برابر آن هیچ اند.این سال به من امید را آموخت عشق و محبت را به من یاد داد و نشانم داد که در تمام لحظات خداوند با من است حتی لحظاتی که دیگر از خداوند هم قطع امید کرده ام همان لحظه به من گفت که دست تو در دست خداوند است و او تو را در مسیر زندگی یاری میدهد به من یاد آوری کردکه چقدر انسانها رو دوست دارم و متقابلا چقدر آنها مرا دوست دارند به من تاکید کرد که زود قضاوت نکنم و یادم داد که به ظاهر نباید توجهی کرد و اصل انسان باطن است که باطن همه انسانها زیبا و پاک هست به من گفت زندگی چیزیست که خودم آن را میسازم و باید قلبم مهربان باشد تا زندگی را درک کنم به من گفت باید باید قلبت آنقدر بزرگ باشد تا همه جهان در آن جا شوند وگرنه زندگی برای من جهنمی خواهد شد من در این سال صبر و دلتنگی را تجربه کردم و آموختم که برای زندگی باید نیمه پر لیوان را ببینم من خوب این درسها را فرا گرفتم اما امید دارم تا در سالی که پیش رو دارم خوب هم بتوانم امتحانم را بدهم

                                          عیدتون مبارک

 

+نوشته شده در 87/01/03ساعت10:23توسط زهرا | |