|
دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره روزهای خوب که با دوستهای خوب داشن اگر یه روز حس کردی که دنیا و ادماش به تو اخم کردن دلیلش رو توی لبهای بدون لبخند خودت جستجو کن
کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم با دلای غم گرفته کمی مهربون باشیم کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم احترام سایه های خسته رو نگه داریم کاش به آسمونیا دین مونو ادا کنیم سهم خوشبختیمونو وقف بزرگترا کنیم کاش یه کاری بکنیم که خستگیها در بشه مرهمی بشیم که زخم آدما کمتر بشه کاشکی شاخه درخت زندگی رو نشکنیم گل سرخ رو از تو شهر پاک باغچه نکنیم کاشکی پاک کنیم تموم اشکایی که جاریه رنگ یاسایی کنیم که همیشه بهاریه کاش دست پرنده های بی پناهو بگیریم توی آسمون بریم دامن ماهو بگیریم کاش با مهربونیمون غصه ها رو کم بکنیم رشته های عشقو تا همیشه محکم بکنیم کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کس اگه درد دل کنن به آرزوشون میرسن کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم کاش که این جمله هیچ موقع زیادمون نره آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
زندگی یک معادله است موازنه کن.
اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است
هر چه بیشتر بمانی رفتنت سخت تر میشود و اگر هم رفتی جای پاهایت برای همیشه به جا می ماند
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
|
About![]()
ازتنگنای محبس تاریکی
Home
|