تبليغاتX
رسم زندگي

رسم زندگي

حرف دل کسی که بین آدمها زندگی می کنه

دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره یکی: دوست های خوب یکی: روزهای خوب یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره روزهای خوب که با دوستهای خوب داشن

اگر یه روز حس کردی که دنیا و ادماش به تو اخم کردن دلیلش رو توی لبهای بدون لبخند خودت جستجو کن

+نوشته شده در 86/12/24ساعت13:35توسط زهرا | |

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم

با دلای غم گرفته کمی مهربون باشیم

کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم

احترام سایه های خسته رو نگه داریم

کاش به آسمونیا دین مونو ادا کنیم

 سهم خوشبختیمونو وقف بزرگترا کنیم

کاش یه کاری بکنیم که خستگیها در بشه

مرهمی بشیم که زخم آدما کمتر بشه

کاشکی شاخه درخت زندگی رو نشکنیم

گل سرخ رو از تو شهر پاک باغچه نکنیم                              

کاشکی پاک کنیم تموم اشکایی که جاریه                                                                 

رنگ یاسایی کنیم که همیشه بهاریه

کاش دست پرنده های بی پناهو بگیریم

توی آسمون بریم دامن ماهو بگیریم

کاش با مهربونیمون غصه ها رو کم بکنیم

رشته های عشقو تا همیشه محکم بکنیم

کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کس                                        

اگه درد دل کنن به آرزوشون میرسن

کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه

بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه

کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم

نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم

کاش که این جمله هیچ موقع زیادمون نره

آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره

+نوشته شده در 86/12/24ساعت13:30توسط زهرا | |

زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن
.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن
.
زندگی یک مبارزه است که بايد قبول کن.

+نوشته شده در 86/12/19ساعت17:23توسط زهرا | |

+نوشته شده در 86/12/15ساعت10:42توسط زهرا | |

+نوشته شده در 86/12/15ساعت10:37توسط زهرا | |

 

 
  • نگاه به زندگیزندگی همچو درختی بافته
  • پر شاخه و پر برگ آراسته
  • هم پيچ در پیچ است و هم صاف
  • هم بسته است و هم باز
  • هم برگ دارد و هم خار
  • هم سایه دارد و هم بار
  • هم کج است و هم راست
  • هم دهد آتش و هم بلاست
  • زندگی علم است و خود طلاست
  • کتابی هم خوانا و هم ناخواناست
  • هم می ماند و هم در گذر 
  • ريشه در گردباد و هم در گهر
  • زندگی زيباست و هم زشت
  • هم آیینه است و هم سرشت 
  • هم سطح است و هم زير
  • هم جوان است هم  پیر
  • هم تلخ است و هم شيرين
  • هم معلم  است و هم  آیین
  • بسته به آنست که تویی!
  • چه خواهی و چه بينی؟!
  • همه به نگاهی ست که تو داری
  • سبز يا سفيد يا سیاهی
  • +نوشته شده در 86/12/15ساعت10:29توسط زهرا | |

    اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت

    زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست

    +نوشته شده در 86/12/15ساعت10:26توسط زهرا | |

    اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ،

     اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

    ، اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ،

     اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست

    ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

    ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

    ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم

    دوستت دارم

                            

    +نوشته شده در 86/12/07ساعت1:8توسط زهرا | |

    دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است

                   هر چه بیشتر بمانی رفتنت سخت تر میشود

                              و اگر هم رفتی

                                     جای پاهایت برای همیشه به جا می ماند

    +نوشته شده در 86/12/04ساعت9:54توسط زهرا | |

    روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
    - خيلي خوب بود پدر.
    - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
    - بله پدر، ديدم...
    - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
    - من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
    آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
    - متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

     

    +نوشته شده در 86/12/01ساعت22:51توسط زهرا | |