|
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک چرخ بر هم زنم از غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
گر گزندت رسد ز خلق مرنج
که نه راحت رسد ز خلق و نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست کین دل هر دو در تصرف اوست گر چه تیر از کمان همی گذرد از کماندار ببیند اهل خرد
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانک پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه من بینی این مایه گناه و تباهی
جبران خلیل جبران : هفت بار روح خویش را آزردم بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد. لنگید. و سخت،آسان را برگزید. تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند. کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست. درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است. گشود و انگاشت که فضیلت است
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك ،گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست طفلكي ، گستاخ و بازيگوش او يك ريزوپي درپي دم گرمش را سخت بر آن بفشارد خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
حاجت زكه ميخواهي ، جايي كه خدا باشد
استادی با شاگرد خویش از میان جنگل عبور می کردند استاد به شاگردگفت:این نهال تازه رسته را از ریشه بیرون بیاور!جوان دست انداخت وآن را به سهولت از زمین برکند.کمی که راه رفتند به درختی تنومندی رسیدند که شاخ و برگ فراوانی داشت. استاد فرمان کندن درخت را داد شاگرد هر چقدرکه نیرو داشت به کار گرفت اما نتوانست درخت را از ریشه بیرون آورد.در این هنگام استاد به او گفت:بدان که تخم زشتیها کینه ها وحسدها و....هنگامی که بر دل انسان اثرمی گذارد مثل آن نهال نو رسته است که به راحتی میتوانی ریشه آن را از وجودت برکنی اما اگر آنها را رها کنی تا رشد کنند و در اعماق وجودت جای گیرند مانند همان درخت تنومند خواهند شد و خلاصی از آنها ممکن نیست.
مردی پسر کوچکی داشت.روزی به او گفت:پسرم امروزبیا تا به
باغی از باغهای مردم برویم واندکی میوه بچینیم.پسر خردسال همراهش کرد. به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدندپدر به پسر گفت:همین جا منتظر باش و به اطراف بنگر تا کسی ما رانبیند!سپس خودش بر بالای درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردیدچند دقیقه ای گذشت پسر فریاد زد :پدر!یک نفر دارد ما رامیبیند!پدر ترسان و با شتاب از درخت پایین جست و پرسید: او که ما را میبیند کجاست؟!پسر هوشیار پاسخ داد:او خدایی است که همه ما را میبیند و بر همه چیز آگاه است. پدر از این سخن فرزند خویش شرمگین گردید و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت.
شاگردی از استاد خویش پرسید:
چه چیز است که ارزرش انسان را ازبین میبرد؟ استاد پاسخ داد :"طمع" شاگردپرسید:در این جهان چه کسی را بیگانه پندارم؟ پاسخ شنید:"کسی که نادان ترین مردم است" شاگرد سوال کرد:چه انسانی ازهمه نیک بخت تر می شود؟ استاد گفت:"آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی" پرسید:نشانه دوست خوب چیست؟ استاد به او چنین نشان داد:"کسی که خطای تو پوشد و پندت دهد و رازت را آشکار نسازد و بر گذشته ات افسوس ندهد که چنین باید می کردی و نکردی" آخرین پرسش شاگرد چنین بود:از آموختن علم چه یابم؟ استاد گفت:"اگر شخص بزرگی باشی نامدار می گردی اگر هم فقیر باشی توانگر خواهی شد"
التماس به خدا لذت است اگر بر آورده شودرحمت است اگر بر آورده نشود حکمت است التماس به خلق خداذلت است اگر برآورده شود منت است اگر بر آورده نشود خفت است
الهی!مرا دریاب که بی تو کویری بی آبم و با تو چون جوانه در آغوش خاکم . یکتای بی همتایم!مرا تنها نگذار ودستم را بگیر که سخت تنها و بی کسم.....
می خوام یه صخره باشم نه دلا شم نه تا شم يك نگاه سخت ومحكم نه اينكه كله پا شم مي خوام يه ابر باشم از روي دريا پا شم برم تاپيش دريا قاطي آبيها شم مي خوام كه باده باشم رفيق آسيا شم از قفس بسته پر بكشم رها شم خلاصه چيزي باشم كه دردا رو دوا شم حتي شده يك كلمه رو پيراهن شما شم
چقدراین ثانیه ها نامردند گفته بودند که برمی گردند برنگشتندوپس ازرفتنشان بی جهت عقربه هامی گردند آه این ثانیه ها نامردند چه بلایی به سرم آوردند نه به چشمم افقی بخشیدند نه به بغزم گره ای واکردند
من همان خواهم که خواهد یار من هر چه خواهدیارمن آزادمن اوطبیب واوقریب واوحبیب نیست غافل از دل بیمار من
مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می کرد و جای پایش که بر ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری را هم دید به خداوند گفت:خدای این جای پای کیست که همیشه با من است؟ خداوند گفت :فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراه است. مرد بقیه روز های زندگیش را از نظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی را د ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده با گلایه از خداوند پرسید خدایا پس در این شرایط سخت و بحرانی که من نیاز به تو داشتم چرا تو نیستی خداوند عزیزم این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش کشیده بودم و این است که جای پاهای من بر ساحل نمانده است ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگرست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد. |
About![]()
ازتنگنای محبس تاریکی
Home
|