تبليغاتX
رسم زندگي

رسم زندگي

حرف دل کسی که بین آدمها زندگی می کنه

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن           خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ بر هم زنم از غیر مرادم گردد          من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک 

+نوشته شده در 86/04/29ساعت11:27توسط زهرا | |

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

 

که نه راحت رسد ز خلق و نه رنج

 

از خدا دان خلاف دشمن و دوست

 

کین دل هر دو در تصرف اوست

 

گر چه تیر از کمان همی گذرد

 

از کماندار ببیند اهل خرد

+نوشته شده در 86/04/29ساعت11:21توسط زهرا | |

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا      

                             بانک پر از نیاز مرا بشنو

                               آه ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

                                    شاید درون سینه من بینی

                                    این مایه گناه و تباهی

+نوشته شده در 86/04/27ساعت9:48توسط زهرا | |

جبران خلیل جبران :

هفت بار روح خویش را آزردم


اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به

بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.


دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می

لنگید.


سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان

و سخت،آسان را برگزید.


چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش

تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.


پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از

کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.


ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد،

درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های

خودش است.


و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش

گشود و انگاشت که فضیلت است

+نوشته شده در 86/04/25ساعت12:1توسط زهرا | |

+نوشته شده در 86/04/22ساعت10:41توسط زهرا | |

نميدانم پس ازمرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك ،گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

بدست طفلكي ، گستاخ و بازيگوش

او يك ريزوپي درپي دم گرمش را سخت بر آن بفشارد

خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

+نوشته شده در 86/04/20ساعت19:29توسط زهرا | |

زهرست عطاي خلق ، هر چند دوا باشد

 

           حاجت زكه ميخواهي ، جايي كه خدا باشد

+نوشته شده در 86/04/20ساعت19:25توسط زهرا | |

ای کاش ماآدم بزرگها هم مثل این بچه ها پاک و با صفا و بی ریا بودیم .ای کاش.... 

+نوشته شده در 86/04/20ساعت19:15توسط زهرا | |

استادی با شاگرد خویش از میان جنگل عبور می کردند استاد به

شاگردگفت:این نهال تازه رسته را از ریشه بیرون بیاور!جوان

دست انداخت وآن را به سهولت از زمین برکند.کمی که راه رفتند

به درختی تنومندی رسیدند که شاخ و برگ فراوانی داشت.

استاد فرمان کندن درخت را داد شاگرد هر چقدرکه نیرو داشت 

به کار گرفت اما نتوانست درخت را از ریشه بیرون آورد.در این

هنگام استاد به او گفت:بدان که تخم زشتیها کینه ها

وحسدها و....هنگامی که بر دل انسان اثرمی گذارد مثل آن نهال

نو رسته است که به راحتی میتوانی ریشه آن را از وجودت 

برکنی اما اگر آنها را رها کنی تا رشد کنند و در اعماق وجودت

جای گیرند مانند همان  درخت تنومند خواهند شد و خلاصی از

آنها ممکن نیست.   

+نوشته شده در 86/04/17ساعت10:42توسط زهرا | |

مردی پسر کوچکی داشت.روزی به او گفت:پسرم امروزبیا تا به

باغی از باغهای مردم برویم واندکی میوه بچینیم.پسر خردسال 

همراهش کرد. به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدندپدر 

به پسر گفت:همین جا منتظر باش و به اطراف بنگر تا کسی ما

رانبیند!سپس خودش بر بالای درخت رفت و مشغول چیدن میوه

گردیدچند دقیقه ای گذشت پسر فریاد زد :پدر!یک نفر دارد ما

رامیبیند!پدر ترسان و با شتاب از درخت پایین جست و پرسید:

او که ما را میبیند کجاست؟!پسر هوشیار پاسخ داد:او خدایی

است که همه ما را میبیند و بر همه چیز آگاه است.

پدر از این سخن فرزند خویش شرمگین گردید و برای همیشه از 

کار زشت خویش دست برداشت.    

+نوشته شده در 86/04/17ساعت10:26توسط زهرا | |

شاگردی از استاد خویش پرسید:

چه چیز است که ارزرش انسان را ازبین میبرد؟

استاد پاسخ داد :"طمع"

شاگردپرسید:در این جهان چه کسی را بیگانه پندارم؟

پاسخ شنید:"کسی که نادان ترین مردم است"

شاگرد سوال کرد:چه انسانی ازهمه نیک بخت تر می شود؟

استاد گفت:"آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی"

پرسید:نشانه دوست خوب چیست؟

استاد به او چنین نشان داد:"کسی که خطای تو پوشد و پندت دهد و رازت را آشکار نسازد و بر گذشته ات افسوس ندهد که چنین باید می کردی و نکردی"

آخرین پرسش شاگرد چنین بود:از آموختن علم چه یابم؟

استاد گفت:"اگر شخص بزرگی باشی نامدار می گردی اگر هم فقیر باشی توانگر خواهی شد"

 

+نوشته شده در 86/04/17ساعت10:10توسط زهرا | |

التماس به خدا لذت است

                                اگر بر آورده شودرحمت است

اگر بر آورده نشود حکمت است

                              التماس به خلق خداذلت است

اگر برآورده شود منت است

                              اگر بر آورده نشود خفت است 

+نوشته شده در 86/04/16ساعت21:8توسط زهرا | |

الهی!مرا دریاب که بی تو کویری بی آبم و با تو چون

جوانه در آغوش خاکم .

یکتای بی همتایم!مرا تنها نگذار ودستم را بگیر که

سخت تنها و بی کسم.....

+نوشته شده در 86/04/16ساعت20:47توسط زهرا | |

می خوام یه صخره باشم        نه دلا شم نه تا شم

يك نگاه سخت ومحكم           نه اينكه كله پا شم

مي خوام يه ابر باشم             از روي دريا پا شم

برم تاپيش دريا                     قاطي آبيها شم

مي خوام كه باده باشم          رفيق آسيا شم

از قفس بسته                     پر بكشم رها شم

خلاصه چيزي باشم              كه دردا رو دوا شم

حتي شده يك كلمه             رو پيراهن شما شم                

+نوشته شده در 86/04/16ساعت20:33توسط زهرا | |

چقدراین ثانیه ها نامردند      گفته بودند که برمی گردند

برنگشتندوپس ازرفتنشان      بی جهت عقربه هامی گردند

آه این ثانیه ها نامردند          چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند  نه به بغزم گره ای واکردند

+نوشته شده در 86/04/07ساعت0:46توسط زهرا | |

من همان خواهم که خواهد یار من

                هر چه خواهدیارمن آزادمن

اوطبیب واوقریب واوحبیب نیست

                غافل از دل بیمار من

+نوشته شده در 86/04/07ساعت0:41توسط زهرا | |

+نوشته شده در 86/04/04ساعت13:54توسط زهرا | |

منتظران قائم(عج)

+نوشته شده در 86/04/02ساعت11:8توسط زهرا | |

مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می کرد و جای پایش که بر ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری را هم دید به خداوند گفت:خدای این جای پای کیست که همیشه با من است؟ خداوند گفت :فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراه است. مرد بقیه روز های زندگیش را از نظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی را د ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده با گلایه از خداوند پرسید خدایا پس در این شرایط سخت و بحرانی که من نیاز به تو داشتم چرا تو نیستی خداوند عزیزم این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش کشیده بودم و این است که جای پاهای من بر ساحل نمانده است ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگرست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.


+نوشته شده در 86/04/02ساعت11:7توسط زهرا | |

+نوشته شده در 86/04/02ساعت0:10توسط زهرا | |