تبليغاتX
رسم زندگي

رسم زندگي

حرف دل کسی که بین آدمها زندگی می کنه

یک شاخه گل

 یه دنیا مهربونی

 تقدیم به تو که

 هم گلی هم مهربونی

+نوشته شده در 88/07/14ساعت1:25توسط زهرا | |

اشک شادی شمع رو نگاه کن         واستت میچکه،چکه چکه

کام همه رو بیا شیرین کن            بیا کیک و ببر تیکه تیکه

 

+نوشته شده در 88/07/14ساعت0:40توسط زهرا | |

بیست و یک سالگی

بیست و یک شمع،

بیست ویک  روشنایی،

به یاد بیست و یک سالگی ات،

در دل های مشتاق روشن است.

نه،آن ها را خاموش نمی کنیم،

که در پرتو نورشان،

خود و دیگران را،

در گذشته و حال و آینده،

در دایره ای از امید و نور و آرامش،

مرور می کنیم.

به بیست و یک سالی که گذشت،

و به سال های نیامده،

با چشم آرزو،

عاشقانه نگاه می کنیم.

تــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــــــبـــــــــــــارک

 

 

+نوشته شده در 88/07/14ساعت0:37توسط زهرا | |

+نوشته شده در 88/07/13ساعت22:29توسط زهرا | |

 

خسته از نامهربونی بعضی آدم ها نشستم روی نیمکت پارک...قلم به دست دارم.

می نویسم ... شاید نوشتن   کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار!شاید بازی با کلمات،جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم!

گاهی گم شدن خوبه!گم بشم که فراموش بشم،گم بشم که فراموش بکنم.

گاهی فراموشی خوبه،تا فراموش بکنم   فراموش کردنی ها روا

گاهی سکوت خوبه!تا ساکت باشم تا ببینم!

گاهی بی خبری خوبه!تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران!

گاهی دور شدن خوبه! تا دور بشم از بدی بدها!

اما این گاه ها فقط گاهی خوبه ...

گاهی به یاد آوردن خوبه ... تا به یاد بیارم خوبی خوب ها رو !

گاهی پیدا کردن خوبه ...تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام!

گاهی حرف زدن خوبه ...تا آروم کنم دلی رو که تنهایی  آزارش میده!

گاهی فهمیدن خوبه ... تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو !

هنوزم روی نیمکت نشسته ام،گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند،دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند.

ساکت شدم تا درد دل های دلم را بشنوم،دوباره حرف زدم تا دلداری اش بدهم.

فراموش کردم بدی ها،نا مهربونی ها رو،دوباره به یاد آوردم خوبی ها،زیبایی ها رو.

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ،ندیدن و گم کردن نیست.

چیزی برای همیشه به یاد آوردن ،دیدن و پیدا کردن هست.

از ازل تا ابد عشق خواستنی است.

+نوشته شده در 88/05/12ساعت11:29توسط زهرا | |

خدایا!

ناپاکم و گناه آلود،

اما می دانم

اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی

قلب من چون برف،سپید و پاک خواهد شد.

خدایا!

ذهنم پریشان است،

افکارم بی قرار است،

درمانده ام .

پس رشته زندگی ام را

به دست های امن تو می سپارم.

خدایا!

مرا قلبی ببخش

که برای دیگران بتپد،

با اشک دیگران

اشک بریزد ،از شادی دیگران شاد شود

و رنج دیگران را رنج خود بداند .

قلبی که مرا با تمامی آفرینش پیوند زند.

 

+نوشته شده در 88/05/12ساعت11:28توسط زهرا | |

من نالایق به تو دل بستم

نکش دامان خود از دستم

یا رسول الله نظری فرما.....

+نوشته شده در 88/04/29ساعت13:18توسط زهرا | |

همان خدایی که آدم را بخشید

همان خدایی که اسماعیل را به ابراهیم بخشید

همان خدایی که نوح را به ساحل نجات رساند

همان خدایی که موسی را از رود گرفت

همان خدایی که عیسی را یاری کرد

همان خدا تو را نیز کفایت میکند.......

تو را نیز یاری میکند....................

                          پس............

                                                آرام باش

                                                

+نوشته شده در 88/01/24ساعت14:31توسط زهرا | |

اكنون كه مال مني رويايت را تنگاتنگ رويايم بخوابان و به عشق و رنج و كار بگو كه اكنون همه بايد بخوابند به عشق بگو ديگر هيچ كسي جز تو نمي‌تواند در رويايم بگنجد ما بر فراز رودخانه‌هاي زمان پرواز مي‌كنيم و هيچ كسي جز تو از ميان تاريكي‌ها با من سفر نخواهد كرد هيچ كسي جز تو كه هميشه سبزي، هميشه خورشيدي، هميشه ماهي حالا كه دستانت مشت خود را باز كرده‌اند بگذار معني لطيفشان به زمين چكد و من، به دنبال اشكي كه از تو فرو مي‌چكد سفر مي‌كنم اشكي كه مرا تمام مرا به يغما برد

 

 

+نوشته شده در 87/12/19ساعت9:12توسط زهرا | |

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می‌كرد كه زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا كنون دیده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیر مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام می‌تپید، اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود.
اما آنها به درستی به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیار‌های عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می‌نگریستند. و با خود فكر می‌كردند این پیر مرد چطور ادعا می‌كند كه قلب زیبا تری دارد.
مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی می‌كنی... قلبت را با قلب من مقاسیه كن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی استپیر مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر می‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی‌كنم. می‌دانی، هر كدام از این زخمها نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا كردم و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند، چرا كه یاد آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی‌ها از قلبم را به كسانی بخشیده ام.
اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیار‌های عمیق را با تكه ای كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا می‌بینی زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر بود، به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد.


پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی‌خود را جای زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود

+نوشته شده در 87/10/12ساعت0:16توسط زهرا | |

 

عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلبتان میکشد.

همانگونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هرس میکند.

همانگونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزد نوازش میکند

به زمین فرو میروید و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند میلرزاند.

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند

می کوبدتان تا برهنه تان کند

سپس  غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند

آسیابتان می کند تا سپید شوید

ورزتان میدهد تا نرم شوید

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید

                                                                         جبران خلیل جبران

+نوشته شده در 87/10/12ساعت0:9توسط زهرا | |

 یک کلمه

-به موقع ممکن است کلید موفقیتی باشد

-شفقت آمیز ممکن است انسان دلشکسته و مایوس را نوید دهد

-محبت آمیز ممکن است موجب خوشبختی بزرگ باشد

-سنجیده ممکن است دزس عبرت بزرگی باشد

-لطیف ممکن است دوست ارزنده ای به وجود آورد

-خشن ممکن است دشمن نابکاری را بر انگیزد

-جلف و سبک ممکن است مایه فرو مایگی باشد

-وزین و سنجیده ممکن است موجب امتیاز شخصیت گردد

-ممکن است کلید سعادت و یا بدبختی گرد

+نوشته شده در 87/10/11ساعت23:24توسط زهرا | |

باز هم خواهم نوشت از زندگی

زندگی عمیق ترین زخم من است

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم

ولی اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

+نوشته شده در 87/08/06ساعت23:15توسط زهرا | |

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم، بال هایم را اینجا می سپارم،این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم، حتما" باز میگردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا" در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آمورد، نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 

+نوشته شده در 87/08/06ساعت23:4توسط زهرا | |

به بالهايي نيازمنديم‌، بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌. عقل به پايين مي‌كشدت‌. قائم به قانون جاذبه است‌. عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌. عرفان را در تو جاري مي‌سازد و آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است‌

+نوشته شده در 87/08/05ساعت10:2توسط زهرا | |

معلم : خوب بچه ها شیطنت بسه بریم سر درس امروزمون  ( رعد و برق ) !!!

  خوب بچه ها فکر می کنم همتون تا اندازه ای دربارش شنیدین خوب کی داوطلب می شه؟

  ــ  آقا ما بگیم ... آقا ما ... آقا ما می دونیم ...

 معلم :خیلی خوب خیلی خوب  شلوغش نکنید احمد جان شما  بگو .

احمد: آقا اجازه ؟!  رعد و برف از ابر می یاد آقا .

معلم : آفرین ...خوب؟

احمد : همین دیگه آقا از ابر میاد !

ــ صدای خنده بچه ها کلاس رو پر می کنه !!!

و محمد هم می خندد !

معلم :

احمد جان باید توضیح بیشتری بدی خوب کی می تونه ...؟

ــ آقا ما ... آقا ما بلدیم ..

معلم : علی جان شما بگو پسرم !

علی : آقا بابا بزرگمون می گه وقتی اجنه دعواشون می شه نعره که می کشن آسمون قل

 قل می شه  !!!

ــ باز هم خنده بچه ها !

و محمد هم می خندد !

معلم : نه پسرم اینا خرافاته  ! دلایل علمی داره که براتون می گم ... خوب دیگه کی می

تونه؟

سینا جان شما بگو ببینم !

سینا : آقا ابرا که به هم می خورن رعد و برق می شه صداشم زودتر میاد بعد برقش !!!

اینبار معلم هم لبخندی می زنه و می گه : اولش درست بود اما آقا سینا اول نورش میاد بعد

صدا که اونم توی درس امروز براتون توضیح می دم !

خوب بچه ها یه دست براش بزنید که تا اندازه ای از بقیه کاملتر گفت !

محمد همچنان می خندد!!!

خوب بچه ها حالا من براتون بیشتر توضیح می دم !

وقتی دو تا ابر با بارهای مختلف مثبت و منفی به هم برخورد کنن تخلیه بار الکتریکی صورت

 می گیره در نتیجه ...

محمد جان شما چرا می خندی؟

از اول کلاس تا حالا داری می خندی!

چیز خنده داری شنیدی به ما هم بگو!!!

محمد باز هم می خندد !

معلم : با دلخوری محمد با تو ام !!؟؟

 

محمد: آخه آقا اجازه حرفای همه خنده دار بود دیگه همه اشتباه گفتن ... آقا حتی خود

شما !!!!!!!!!!!!

اینبار دیگه معلم عصبانی می شه و می گه: محمد اگه احساس می کنی اینجا جای تفریح و

بازی و خندست و حرفای منو بقیه برات مثل لطیفه هستن همین الان برو توی حیاط هر چقد

ر دلت می خواد بخند  دیگه هم مدرسه نیا ...

 فهمیدی؟

با تو ام پاشو برو بیرون ...

محمد:  آخه آقا ... خوب اشتباه گفتین دیگه ...

معلم با عصبانیت بیشتر : خوب آقای دانشمند تو بهتر بلدی بیا اینجا جای من بشین و بگو ببینم

 رعد و برق چیه ؟

هممممممممممممممممم؟

 خوب بگو دیگه ...

علی :  آقا اجازه ؟  زبونشو موش خورده ( خنده بچه ها )

نیما : نه آقا ... عروس رفته گل بچینه !!!( باز هم خنده بچه ها )

معلم : خوب محمد از تو بعید بود هم من هم هه مسئولین مدرسه تو رو بهترین و مودب ترین

 دانش آموز این چند ساله اخیر می دونستیم  ... ثابت کردی که اشتباه می کردیم!

برو بیرون !

فردا هم والدینتو بفرست پیشم!

...

محمد در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و سکوت کرده بود و به تمسخر همکلاسی هاش

گوش می کرد به طرف در رفت...

یه لحظه ایستاد و به کلاس نگاه کرد و بعد گفت :

 

 .. ((. والسلام و علی الذی بصوت زجره یسمع زجل الرعود و اذا سبحت به حفیفه السحاب

التمعت صواعق البروق !!! ))

  (( و سلام بر فرشته ای که از صدای غرش او بانگ رعد ها به گوش می رسد و چون ابر ها با

 نواختن تازیانه اش به خروش آیند برق های صاعقه زا بدرخشند ...!!!  ))

                                                                                          صحیفه سجادیه (نیایش سوم!)

 

معلم در حالیکه اشک می ریخت و کلاس پر از سکوت بود رفت و محمد رو بوسید و گفت :

بچه ها از این به بعد سر زنگ علوم اول صحیفه می خونیم ...

+نوشته شده در 87/08/01ساعت11:42توسط زهرا | |