|
همان خدایی که آدم را بخشید
همان خدایی که اسماعیل را به ابراهیم بخشید همان خدایی که نوح را به ساحل نجات رساند همان خدایی که موسی را از رود گرفت همان خدایی که عیسی را یاری کرد همان خدا تو را نیز کفایت میکند....... تو را نیز یاری میکند.................... پس............ آرام باش
اكنون كه مال مني رويايت را تنگاتنگ رويايم بخوابان و به عشق و رنج و كار بگو كه اكنون همه بايد بخوابند به عشق بگو ديگر هيچ كسي جز تو نميتواند در رويايم بگنجد ما بر فراز رودخانههاي زمان پرواز ميكنيم و هيچ كسي جز تو از ميان تاريكيها با من سفر نخواهد كرد هيچ كسي جز تو كه هميشه سبزي، هميشه خورشيدي، هميشه ماهي حالا كه دستانت مشت خود را باز كردهاند بگذار معني لطيفشان به زمين چكد و من، به دنبال اشكي كه از تو فرو ميچكد سفر ميكنم اشكي كه مرا تمام مرا به يغما برد
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میكرد كه زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا كنون دیده اند.
عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد به صلبتان میکشد. همانگونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هرس میکند. همانگونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزد نوازش میکند به زمین فرو میروید و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند میلرزاند. عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند می کوبدتان تا برهنه تان کند سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند آسیابتان می کند تا سپید شوید ورزتان میدهد تا نرم شوید آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید
یک کلمه
-به موقع ممکن است کلید موفقیتی باشد -شفقت آمیز ممکن است انسان دلشکسته و مایوس را نوید دهد -محبت آمیز ممکن است موجب خوشبختی بزرگ باشد -سنجیده ممکن است دزس عبرت بزرگی باشد -لطیف ممکن است دوست ارزنده ای به وجود آورد -خشن ممکن است دشمن نابکاری را بر انگیزد -جلف و سبک ممکن است مایه فرو مایگی باشد -وزین و سنجیده ممکن است موجب امتیاز شخصیت گردد -ممکن است کلید سعادت و یا بدبختی گرد
باز هم خواهم نوشت از زندگی زندگی عمیق ترین زخم من است زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم ولی اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
به بالهايي نيازمنديم، بالهاي عشق و نه بالهاي عقل. عقل به پايين ميكشدت. قائم به قانون جاذبه است. عشق سوي ستارگان ميبردت. عرفان را در تو جاري ميسازد و آنگاه مييابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است
معلم : خوب بچه ها شیطنت بسه بریم سر درس امروزمون ( رعد و برق ) !!!
خوب بچه ها فکر می کنم همتون تا اندازه ای دربارش شنیدین خوب کی داوطلب می شه؟ ــ آقا ما بگیم ... آقا ما ... آقا ما می دونیم ... معلم :خیلی خوب خیلی خوب شلوغش نکنید احمد جان شما بگو . احمد: آقا اجازه ؟! رعد و برف از ابر می یاد آقا . معلم : آفرین ...خوب؟ احمد : همین دیگه آقا از ابر میاد ! ــ صدای خنده بچه ها کلاس رو پر می کنه !!! و محمد هم می خندد ! معلم : احمد جان باید توضیح بیشتری بدی خوب کی می تونه ...؟ ــ آقا ما ... آقا ما بلدیم .. معلم : علی جان شما بگو پسرم ! علی : آقا بابا بزرگمون می گه وقتی اجنه دعواشون می شه نعره که می کشن آسمون قل قل می شه !!! ــ باز هم خنده بچه ها ! و محمد هم می خندد ! معلم : نه پسرم اینا خرافاته ! دلایل علمی داره که براتون می گم ... خوب دیگه کی می تونه؟ سینا جان شما بگو ببینم ! سینا : آقا ابرا که به هم می خورن رعد و برق می شه صداشم زودتر میاد بعد برقش !!! اینبار معلم هم لبخندی می زنه و می گه : اولش درست بود اما آقا سینا اول نورش میاد بعد صدا که اونم توی درس امروز براتون توضیح می دم ! خوب بچه ها یه دست براش بزنید که تا اندازه ای از بقیه کاملتر گفت ! محمد همچنان می خندد!!! خوب بچه ها حالا من براتون بیشتر توضیح می دم ! وقتی دو تا ابر با بارهای مختلف مثبت و منفی به هم برخورد کنن تخلیه بار الکتریکی صورت می گیره در نتیجه ... محمد جان شما چرا می خندی؟ از اول کلاس تا حالا داری می خندی! چیز خنده داری شنیدی به ما هم بگو!!! محمد باز هم می خندد ! معلم : با دلخوری محمد با تو ام !!؟؟ محمد: آخه آقا اجازه حرفای همه خنده دار بود دیگه همه اشتباه گفتن ... آقا حتی خود شما !!!!!!!!!!!! اینبار دیگه معلم عصبانی می شه و می گه: محمد اگه احساس می کنی اینجا جای تفریح و بازی و خندست و حرفای منو بقیه برات مثل لطیفه هستن همین الان برو توی حیاط هر چقد ر دلت می خواد بخند دیگه هم مدرسه نیا ... فهمیدی؟ با تو ام پاشو برو بیرون ... محمد: آخه آقا ... خوب اشتباه گفتین دیگه ... معلم با عصبانیت بیشتر : خوب آقای دانشمند تو بهتر بلدی بیا اینجا جای من بشین و بگو ببینم رعد و برق چیه ؟ هممممممممممممممممم؟ خوب بگو دیگه ... علی : آقا اجازه ؟ زبونشو موش خورده ( خنده بچه ها ) نیما : نه آقا ... عروس رفته گل بچینه !!!( باز هم خنده بچه ها ) معلم : خوب محمد از تو بعید بود هم من هم هه مسئولین مدرسه تو رو بهترین و مودب ترین دانش آموز این چند ساله اخیر می دونستیم ... ثابت کردی که اشتباه می کردیم! برو بیرون ! فردا هم والدینتو بفرست پیشم! ... محمد در حالیکه سرشو پایین انداخته بود و سکوت کرده بود و به تمسخر همکلاسی هاش گوش می کرد به طرف در رفت... یه لحظه ایستاد و به کلاس نگاه کرد و بعد گفت : .. ((. والسلام و علی الذی بصوت زجره یسمع زجل الرعود و اذا سبحت به حفیفه السحاب التمعت صواعق البروق !!! )) (( و سلام بر فرشته ای که از صدای غرش او بانگ رعد ها به گوش می رسد و چون ابر ها با نواختن تازیانه اش به خروش آیند برق های صاعقه زا بدرخشند ...!!! )) صحیفه سجادیه (نیایش سوم!) معلم در حالیکه اشک می ریخت و کلاس پر از سکوت بود رفت و محمد رو بوسید و گفت : بچه ها از این به بعد سر زنگ علوم اول صحیفه می خونیم ...
نگاه کن به درخت
رسید آن ماه مهمانی یزدان ز دل دستی بریم تا کوی جانان بگیریم هر سحر جام از سبویش بخوانیم صد غزل اخلاص و عرفان
|
About![]()
ازتنگنای محبس تاریکی
Home
|